دوست داشتن

اینم مخصوص کسایی که عاشقن و کسیو دوس دارن

.

.

.

.

.

.

.

.

.

متن به صورت کامل در ادامه ی مطلب درج شده...

ادامه نوشته

امتحان عشق

این متن رو یکی از دوستام واسم فرستاده بود و تاکید کرده بود که حتما بخونمش منم بعد از خوندنش دلم نیومد واسه شماها نذارمش امیدوارم که خوشتون بیاد...

.

.

.

.

.

.

.

متن در ادامه ی مطلب....

ادامه نوشته

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

شعر زیبای زیر با نام «آمدی جانم به قربانت...» که توسط زنده یاد استاد غلامحسین بنان خواننده مشهور نیز به آواز درآمد از جمله شاهکارهای زیبای استاد شهریار می باشد که در بستر بیماری هنگام دیدن معشوقه اول خود که به همراه همسرش برای عیادت استاد به بیمارستان رفته بود سروده شده است:


آمدی جانم به قربانت...


آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
بی‌وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا؟

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می‌خواستی حالا چرا؟

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا؟

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سر بالا چرا؟

ای شب هجران که یکدم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا؟

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می‌کند
در شگفتم من نمی‌پاشد ز هم دنیا چرا؟

در خزان هجر گل، ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا؟

شهریارا بی‌حبیب خود نمی‌کردی سفر
این سفر راه قیامت می‌روی تنها چرا؟


"زنده یاد استاد شهریار"

یادمان باشد...





یادمان باشد که: او که زیر سایه دیگری راه می‌رود، خودش سایه‌ای ندارد.
یادمان باشد که: هر روز باید تمرین کرد دل کندن از زندگی را.
یادمان باشد که: زخم نیست آنچه درد می‌آورد، عفونت است.
یادمان باشد که: در حرکت همیشه افق‌های تازه هست.
یادمان باشد که: دست به کاری نزنم که نتوانم آن را برای دیگران تعریف کنم.
یادمان باشد که: آنها که دوستشان می‌دارم می‌توانند دوستم نداشته باشند.
یادمان باشد که: فرار؛ راه به دخمه‌ای می‌برد برای پنهان شدن نه آزادی.
یادمان باشد که: باورهایم شاید دروغ باشند.
یادمان باشد که: لبخندم را توى آیینه جا نگذارم.
یادمان باشد که: آرزوهای انجام نیافته دست زندگی را گرفته‌اند و او را راه می‌برند.
یادمان باشد که: لزومی ندارد همان قدر که تو برای من عزیزی، من هم برایت عزیز باشم.
یادمان باشد که: محبتی که به دیگری می‌کنم ارضای نیاز به نمایش گذاشتن مهر خودم نباشد.
یادمان باشد که: اندک است تنهایی من در مقایسه با تنهایی خورشید.
یادمان باشد که: دلخوشی‌ها هیچکدام ماندگار نیستند.
یادمان باشد که: تا وقتی اوضاع بدتر نشده! یعنی همه چیز رو به راه است.
یادمان باشد که: هوشیاری یعنی زیستن با لحظه‌ها.
یادمان باشد که: آرامش جایی فراتر از ما نیست.
یادمان باشد که: من تنها نیستم ما یک جمعیتیم که تنهائیم.
یادمان باشد که: برای پاسخ دادن به احمق، باید احمق بود!
یادمان باشد که: در خسته‌ترین ثانیه‌های عمر هم هنوز رمقی برای انجام برخی کارهای کوچک هست!
یادمان باشد که: لازم است گاهی با خودم رو راست‌تر از این باشم که هستم.
یادمان باشد که: سهم هیچکس را هیچ کجا نگذاشته‌اند، هر کسی سهم خودش را می‌آفریند.
یادمان باشد که: آن هنگام که از دست دادن عادت می‌شود، بدست آوردن هم دیگر آرزو نیست.
یادمان باشد که: پیشترها چیزهایی برایم مهم بودند که حالا دیگر مهم نیستند.
یادمان باشد که: آنچه امروز برایم مهم است، فردا نخواهد بود.
یادمان باشد که: نیازمند کمک‌اند آنها که منتظر کمکشان نشسته‌ایم.
یادمان باشد که: هرگر به تمامی ناامید نمی‌شوی اگر تمام امیدت را به چیزی نبسته باشی.
یادمان باشد که: غیر قابل تحمل وجود ندارد.
یادمان باشد که: گاهی مجبور است برای راحت کردن خیال دیگران خودش را خوشحال نشان بدهد.
یادمان باشد که: خوبی آنچه که ندارم این است که نگران از دست دادن‌اش نخواهم بود.
یادمان باشد که: وظیفه من این است؛ حمل باری که خودم هستم تا آخر راه.
یادمان باشد که: در هر یقینی می‌توان شک کرد و این تکاپوی خرد است.
یادمان باشد که: همیشه چند قدم آخر است که سخت‌ترین قسمت راه است.
یادمان باشد که: امید، خوشبختانه از دست دادنی نیست.
یادمان باشد که: به جستجوى راه باشم، نه همراه.
یادمان باشد که: هوشیاری یعنی زیستن با لحظه ها.

سه مهمان ناخوانده (داستان کوتاه)

زنی هنگام بیرون آمدن از خانه، سه پیرمرد با ریش های بلند سفید را دید که جلوی در نشسته اند.
زن گفت: هر چه فکر می کنم شما را نمی شناسم؛ اما باید گرسنه باشید. لطفا بیایید تو و چیزی بخورید.
آنها پرسیدند: آیا همسرت در خانه است؟ زن گفت: نه.آنها گفتند: پس ما نمی توانیم بیاییم.




ادامه توی ادامه مطلب ضمنا نظر فراموش نشه...

ادامه نوشته

تقدیم به همه ی عاشقایی که...

تقدیم به هر کسی که عاشقه یا فکر میکنه عاشقه

من تموم قصه هام قصه ی توست اگه غمگینه اون از غصه ی توست 

 یه دفعه مثل یه اهو تویه صحرا ها رمیدی بس که چشم تو قشنگ بود  گله گرگ رو ندیدی دل نبود توی دلم تو رو گرگا نبینن اونا با دندونه تیز به کمینت نشینن الهی من فدای تو چیکار کنم برای تو  اگه تو این بیابون ها خاری بره به پای تو یه دفعه مثل پرنده قفس عشق رو شکستی پر زدی تو آسمونها رفتی اون دورها نشستی  دل نبود توی دلم گم نشی تو کوچه باغها غروبا که تاریکه نریزن سرت کلاغها نخوره سنگی به بالت پرت نشه فکرو خیالت من تموم قصه هام قصه ی توست اگه غمگینه اون از غصه ی توست یه دفعه مثل یه گل رفتی تو دست خزون سیل و بارون و تگرگ میومد  از اسمون بردمت تو گلخونه که نریزه رو سرت  که یه وقت خیس نشه یخ کنه بال و پرت نشکنی زیر تگرگ  نریزه از تو یه برگ من تموم قصه هام قصه ی توست یه دفعه مثل یه شمع داشتی خاموش می شدی اگه  پروانه نبود تو فراموش می شدی  آره پروانه  شدم تا پرام سوخته شه تا اتیشه دل تو به دلم دوخته شه که بسوزه پر و بالم  که راحت بشه خیالم دارم از تو مینویسم تو که  به خاطر ندیدن من غم داره نگات اگه دوست داشتی بگو تا بازم بگم برات اینقده می گم تا خسته شم با نبود تو شکسته شم یه روزی ... الهی من فدای تو

text

سلام 

 Love and Time

Once upon a time, there was an island where all the feelings lived: Happiness, Sadness, Knowledge, and all of the others, including Love. One day it was announced to the feelings that the island would sink, so all constructed boats and left. Except for Love.

Love was the only one who stayed. Love wanted to hold out until the last possible moment.

When the island had almost sunk, Love decided to ask for help.

Richness was passing by Love in a grand boat. Love said,
"Richness, can you take me with you?"
Richness answered, "No, I can't. There is a lot of gold and silver in my boat. There is no place here for you."

Love decided to ask Vanity who was also passing by in a beautiful vessel. "Vanity, please help me!"
"I can't help you, Love. You are all wet and might damage my boat," Vanity answered.

Sadness was close by so Love asked, "Sadness, let me go with you."
"Oh . . . Love, I am so sad that I need to be by myself!"

Happiness passed by Love, too, but she was so happy that she did not even hear when Love called her.

Suddenly, there was a voice, "Come, Love, I will take you." It was an elder. So blessed and overjoyed, Love even forgot to ask the elder where they were going. When they arrived at dry land, the elder went her own way. Realizing how much was owed the elder,

Love asked Knowledge, another elder, "Who Helped me?"
"It was Time," Knowledge answered.
"Time?" asked Love. "But why did Time help me?"
Knowledge smiled with deep wisdom and answered, "Because only Time is capable of understanding how valuable Love is."

اس ام اس

سلام بچه ها من بازم چند تا اس ام اس واستون دارم این دفعه چند تا اس ام اس انگلیسی به همراه ترجمه اش واستون تهیه دیدم امیدوارم خوشتون بیاد.

در کل اس ام اس های باحالیه

ادامه نوشته

(( ماجرای ولنتاین... داستان هر سال ))

در اینجا هم مطالب آموزشی برای ولنتاین در نظر گرفته شده و هم خنده دار ارسال از میثم
ادامه نوشته

اس ام اس عشقولانه

این ۱قلم اگه کلیک نکنی از دستت رفته از ما گفتن بود.
ادامه نوشته

متن زیبا

این متن رو یکی واسم میل کرده بود چون دیدم خیلی قشنگ هست گفتم بذارم تا بقیه هم لذت ببرند!

پیشنهاد میکنم از دست ندیدش!!!!!!!!!!!!!!!

ادامه نوشته