چکاری بکنیم تا دیوانه به نظر بیاییم

چگونه دیوانه به نظر بیاییم؟
از رفتگر محله عیدی بگیرید.

گربه تون رو مدام از پشت بام به پایین پرت کنید تا پرواز کردن یاد بگیره.

سی دی قفل دار رو بشکنین تا قفلش باز بشه.





ادامه رو در ادامه ی مطلب دنبال کنید...


ادامه نوشته

طوطیه سخنگو

خانمی طوطی ای خرید اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند.

او به صاحب مغازه گفت این پرنده صحبت نمی کند .

صاحب مغازه گفت : آیا در قفسش آینه ای هست ؟ طوطی ها عاشق آینه هستند ، آن ها تصویرشان را در آینه می بینند و شروع به صحبت می کنند . آن خانم یک آینه خرید و رفت .

روز بعد باز آن خانم برگشت طوطی هنوز صحبت نمی کرد .

صاحب مغازه پرسید : نردبان چه ؟ آیا در قفسش نردبانی هست ؟ طوطی ها عاشق نردبان هستند. آن خانم یک نردبان خرید و رفت .

اما روز بعد باز هم آن خانم آمد .

صاحب مغازه گفت : آیا طوطی شما در قفسش تاب دارد ؟ نه ؟ خب مشکل همین است . به محض این که شروع به تاب خوردن کند ، حرف زدنش تحسین همه را بر می انگیزد . آن خانم با بی میلی یک تاب خرید و رفت .

وقتی که آن خانم روز بعد وارد مغازه شد ، چهره اش کاملأ تغییر کرده بود . او گفت : طوطی مرد !!!

صاحب مغازه شوکه شد و پرسید : آیا او حتی یک کلمه هم حرف نزد ؟!!

آن خانم پاسخ داد : چرا ، درست قبل از مردنش با صدای ضعیفی گفت آیا در آن مغازه غذایی برای طوطی ها نمی فروختند ؟!!

قرار ملاقات

روزی پدری در اتاق خود به شدت سرگرم کار بود
او مشغول بررسی نامه ها و تنظیم قرار ملاقات ها و ... می بود
به طوری که وقتی دخترش به او نزدیک شد متوجه اش نشد
دختر پس از کمی سکوت گفت:
- بابا چیکار می کنید؟
- دخترم دارم قرار ملاقات هام رو توی دفترم می نویسم.
باز مجدداً دختر پس از چند لحظه سکوت گفت:
- بابا آیا اسم من هم در اون دفتر هست؟؟
.....

درسته ما آدمها انقدر خودمون رو سرگرم زندگی می کنیم که خیلی ها رو فراموش می کنیم. این دنیای بزرگ اونقدر مشغله برای ما می تراشه که واقعاً بزرگترین و نزدیکترین رو فراموش می کنیم !

لقمان حکیم

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.

اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!

دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی !

سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی !!!

پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟

لقمان جواب داد :

اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد .

اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است .

و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست...

بچه ی نابغه

زن و مردی چند سال بعد از ازدواجشون صاحب پسری میشن و چند روز بعد از تولد بچه متوجه میشن که اون یه نابغه اس !
بچه در یک سالگی مثل یک آدم بزرگ شروع به حرف زدن میکنه و در دوسالگی به اکثر زبانها حرف میزنه
در سه سالگی با اساتید دانشگاه به بحث و تبادل نظر میپردازه و در چهار سالگی پیش بینی های باور نکردنی راجع به علم و پیشرفت اون میکنه

در جشن تولد 5 سالیگش در حضور همه فامیل اعلام میکنه :
من دقیقا یک سال دیگه میمیرم ، مادرم 18 ماه بعد از من میمیره و پدرم یک سال بعد از مرگ مادرم میمیره !!
پسر بچه همون طور که گفته بود در شش سالگی میمیره و مرد بلافاصله در چندین شرکت بیمه همسرش رو بیمه عمر میکنه
طبق پیش بینی بچه مادرش هم در تاریخی که گفته بود میمیره و ثروت هنگفتی بخاطر بیمه عمر زن نصیب مرد میشه !
مرد تصمیم میگیره یک سال باقی مانده از عمرش رو به خوشی بگذرونه ، پس به سفرهای تفریحی زیادی میره ، در بهترین هتلهای جهان اقامت میکنه ، گران ترین خودروهای دنیا رو برای خودش میخره و در آخرین روز عمرش تمام دوستان و آشنایانش رو دعوت میکنه ، مهمونی مفصلی میگیره و آخرین شب زندگیش رو با یک دختر زیبا مشغول خوشگذرونی میشه ...
صبح با صدای جیغ دختره از خواب پا میشه و در حالی که تعجب کرده بود که چرا هنوز زنده اس میپرسه چی شده ؟

دختره جواب میده : وکیل خانوادگی شما تو راهرو افتاده و هیچ حرکتی نمیکنه ، فکر کنم مرده !!!!

معادله ی جالب

معادله 1

مرد = خواب + خوراک + درآمد
الاغ = خواب + خوراک

پس
مرد = الاغ + درآمد

و بنابرين
درآمد – مرد = الاغ

بعبارت ديگر
مردي که درآمد ندارد = الاغ

*****
معادله2

زن = خواب + خوراک + خرج پول
الاغ = خواب + خوراک

پس
زن = الاغ + خرج پول

وبنابرين
خرج پول – زن= الاغ

بعبارت ديگر
زني که پول خرج نمي کند = الاغ

*****
نتيجه گيري:

از معادلات 1و2 داريم:
مردي که درآمد ندارد = زني که پول خرج نميکند

پس:
فرض منطقي ۱: مردها درآمد دارند تا نگذارند زنها تبديل به الاغ شوند..
و
فرض منطقي ۲: زنها پول خرج مي کنند تا نگذارند مردها تبديل به الاغ شوند.

بنابرين داريم ...

مرد + زن = الاغ + درآمد + الاغ + خرج پول
و ازفرضهاي۱و۲ نتيجه منطقي ميگيريم که:
مرد + زن = ۲ الاغي که با هم بخوشي زندگي ميکنند!

دوست داشتن

اینم مخصوص کسایی که عاشقن و کسیو دوس دارن

.

.

.

.

.

.

.

.

.

متن به صورت کامل در ادامه ی مطلب درج شده...

ادامه نوشته

غذا های مختلف در دانشگاههای جهان












امتحان عشق

این متن رو یکی از دوستام واسم فرستاده بود و تاکید کرده بود که حتما بخونمش منم بعد از خوندنش دلم نیومد واسه شماها نذارمش امیدوارم که خوشتون بیاد...

.

.

.

.

.

.

.

متن در ادامه ی مطلب....

ادامه نوشته

فک و فامیله ما داریم

با کلی ذوق و شوق رفتیم شیرینی تر خریدیم و رفتیم خونه دختر داییم… اما نامردا شیرینی خشکای یه هفته پیشو برامون با چایی آوردن… آی حرص خوردیم.. آی حرص خوردیم…
فک و فامیله داریم؟

 

داشتم تلویزیون میدیدم یهو داداشم داد زد: کمک کمک ...!
پریدم تو آشپزخونه دیدم از ماکروویو آتیش میزنه بیرون ! نگو این شاهکاره خلقت داشته تو ماکروویو جورابشو خشک میکرده؟ آخه الان من چی بگم بهش؟
فک و فامیله داریم؟

 

یکی از دوستام تعريف ميكرد مامانم وقتی نماز ميخونه با هر الله اكبر بلندی كه ميگه يه منظور داره... اون موقع من چك ميكنم زير گاز خاموش باشه، كسی در ميزنه، چراغ جايی روشن نمونده باشه و...! يه روز با وجود اين كه تمام اينا رو چك كرده بودم بازم الله اكبر ادامه داشت، وقتی نمازش تموم شد با عصبانيت گفت مگه كوری نميبينی گرممه ميگم کولر رو روشن كن....!
فک و فامیله داریم ؟

 

پسر داییم تو آژانس کار میکرده یه روز یه پیرزن سوار میکنه، بعد چند دقیقه گوشیش زنگ میخوره، حرفش که تموم شد، پیرزنه پرسید: کی بود؟
پسر دایی: :O:O
پیرزن: پسرم کی بود؟
پسر دایی: :O:O ...
پیرزن: مگه کری، میگم کی بود؟
پسر دایی با حالت ترس و شوکه شده: دوستم بود.
پیرزن: حالا چی میخواست؟
پسر دایی با حالت عصبانیت: دنبال زن فضول سن بالا میگرده تا ...
لا اله الا الله. فک و فامیله داریم؟

 

بچه اومده به داداشم میگه. جون این خانم یه جفت جوراب بخر ،داداش من میگه من میخوام سر به تن این خانوم نباشه!! برو آقا بروووووووووووووو. فک و فامیله داریم؟

 

بچه بودم بابام منو برده بود شهر بازی سوار تاب زنجیری شده بودیم ، هنوز دور نگرفته بود دستگاه که دیدم بابام داره از ترس داد و هوار میکنه..طرف نگه داشته دستگاهو به بابام میگه چی شده ؟ میگه این پسر من میترسه مارو پیاده کن ! فک و فامیله داریم؟

 

من دارم با کاپشن تو خونه میگردم مامانم اصلا به کلید خاموش کردن کولر اعتقاد نداره:)) خب مادر من جای بچه دو تا پنگوئن میووردی. فک و فامیله داریم؟

 

برای دخترخالم توی فیس بوک صفحه درست کردم بعد یه هفته رفتیم دیدم صد نفر دوست داره اونوقت درخواست دوستی براش فرستادم برام پیغام گذاشته شما کی هستی!!!! فک و فامیله داریم

 

مامانم 2 ماهه به همه گفته خطش سوخته...رفتم نگاه کردم دیدم سیم کارتشو برعکس انداخته تو گوشی !!! آخرشم برگشته میگه همش تقصیر توئه بس که با گوشیم ور میری !
فک و فامیله داریم؟

 

خواب بودم بابام اومد تو اتاقم یهو جیغ زد محمد من نزدیک بود به سقف بچسبم میگم بله چی شده؟ بابام میگه پاشو امروز تمرین داری خواب نمونی ! فک و فامیله داریم ؟

 

خواستگار اومده برام ، خواهر پسره میگه برادر ما اولین بارشه میاد خواستگاری واسه همین خجالتیه. مامان بزرگ منم واسه بازار گرمی میگه دختر ما هم اولین باره واسش خواستگار میاد. فک و فامیله داریم؟

 

یه بار با داداشم سواره تاکسی شدیم نشستم صندلی جلو...
حواسم پرتِ یه جا دیگه بود زل زده بودم به پول خوردای رو داش بورد!
آخره مسیر به یارو گفتم کرایش چقدره؟
گفت۱۲۰۰
منم از پولای خودش جولو چشش شمردم دادم بهش!
یه 5 قدم که از ماشین دور شدیم تازه 2زاریم افتاد چه حرکتی زدم!
برگشتم دیدم دهنِ رانندهِ بازه بازه!
مسافرای دیگه هم ترکیده بودن از خنده!
این برادر ما داداشه چته که داره !!!

 

من یه جای بی ربط تو یه شرکت ارائه دهنده خدمات اینترنتی کار میکنم، هر دفعه سرعتا میاد پایین، همه فک و فامیل زنگ میزنن فحشو میکشن بهم میگن چرا سرعت پایینه؟، نمیشه یه کاری کنه مال ما درست بشه؟ این همه پول از مردم میگیرین بازم سرعتتون پایینه؟ پول مارو پس بگیر نخواستیم!
دیروز عمه ام زنگ زده میگه پسرم پولای ماهانه شو جمع کرده اومده سرویس خریده، چطوری دلت میاد؟ ایشالا حرومت باشه! من: :|
فک و فامیله داریم؟

 



به مامانم گفتم سشوارم سوخته ,سشوارش رو بهم میده میگه:اینو بگیر! خیلیییی عالیه!
هم جمع و جوره،
هم گرماش خیلیییی زیاده،
هم جنسش عالیه
هم..
فقط داری موهاتو سشوار میکنی‌ وسطش خاموشش نکن، دیگه روشن نمی‌شه!
مامانه ما داریم؟؟ فک و فامیله ما داریم؟

 

دارم به یکی از دوستام اس میدم بابام یهوه برگشته میگه واسه اون دختری که با تو دوست شده متاسفم....
من : :-l
فک و فامیله داریم؟؟؟

 

الان مامانم منو صدا کرده از اتاقم رفتم تو اتاقش میگم چیه مامان جان!!! میگه منو بوس کن شب به خیر بگو برو!!! گفتم:منو از اونجا کشوندی بیام بوس کنم شب به خیر بگم؟؟ مثل این بچه کوچولو ها رفت زیر پتو باهام قهر کرده هر کار هم میکنم دوست نمیشه:))
مامانه کودک درون زندس ما داریم؟؟

 

همکار پدرم با دخترش ( که منم یه ساله ازش خوشم میاد ) و خانومش که کلی هم دَک و پز دارن بعد مدت ها اومدن خونمون , از شانس فضایی منم اَد همون روز وضع معدم غاراش میش شده بود. اینا هم شیرینی خامه ای گرفته بودن منم که کلی واسه دختره تیپ زده بودم رفتم نزدیک دختره نشستم گفتم خوب سارا خانوم با درس و دانشگاه چه کار میکنید ؟
دختره داشت تعریف میکرد و منم یه شیرینی تر برداشتم که بخورم که مامانم از اون ور سالن بلند گفت اِاِاِ نخور اون شیرینیو پسر تو مگه اسحال نداری ؟؟؟؟!!!
منو میگی :'( دختررو میگی :o بابام رو میگی :D
یعنی همون موقع بدون هیچ حرفی رفتم تو اتاقم واسه,خدافظی هم نیومدم بیرون!
مامانه ادو ضایع کنه ما داریم !!!

 

رفتیم خونه فک وفامیلامون ، بی شعورا هیچ کار خاصی نکردن که من بتونم اینجا بنویسم … ایندفعه واقعاً از همه تون یکصدا میپرسم: فک و فامیله داریم؟

خاطره ای از حسین رضا زاده


خاطره ای از حسین رضا زاده


به گزارش «طلبه بلاگ»، رضا رشید پور مجری توانمند صدا و سیمای کشورمان در ادامه یکی از یادداشت های خود با عنوان ' عجیب اما واقعی' که در وبلاگ شخصی اش - فقط چند خط - منتشر کرده است به نقل خاطره ای خواندنی از حسین رضا زاده از زبان هادی ساعی پرداخته که خواندن آن خالی از لطف نیست.
بر اساس این گزارش رشید پور در این مطلب چنین نقل کرده است:
حسین رضازاده از المپیک بر گشته بود. هر کسی می خواست خودی نشان بدهد و از او تقدیر کند. کارخانه ها و شرکت ها از هم سبقت می گرفتند. سایپا تصمیم گرفته بود یک ماکسیما به رضا زاده بدهد. مراسمی برگزار کردند. من هم دعوت بودم. گروه موزیک ارتش سرود ملی زد و قرآن تلاوت شد و مدیرعامل وقت سایپا (مهندس قلعه بانی) روی صحنه رفت و کلی از سجایای اخلاقی جهان پهلوان حسین رضا زاده تعریف کرد. مجری برنامه از حاضران خواست که چند دقیقه به محوطه باز تالار بروند تا کلید خودرو در حضور عکاسان و خبرنگاران به رضازاده هدیه شود. حالا جمعیتی نزدیک به هزار نفر کنار ماکسیما ایستاده ایم تا قلعه بانی کلید را به رضازاده بدهد. فلاش مکرر دوربینها این صحنه را ثبت می کنند...
حسین کلید را گرفت و سوار ماشین شد. چند دورمقابل دوربینها چرخید و از درب محوطه بیرون رفت. گفتند لابد رفت تا ماشین را امتحان کند و الان بر می گردد . هزار مهمان و خبرنگار و مدیران سایپا نزدیک به یک ساعت چشمشان به در خشک شد ولی جهان پهلوان بر نگشت!
کمی نگران شدم و به موبایلش زنگ زدم. بلافاصله گوشی را بر داشت. پرسیدم که حسین کجا رفتی آخه؟ اینها همه منتظرند... با خونسردی کامل گفت "من الان تو راه اردبیلم... ازشون تشکر کن... بگو ماشین خوبیه... دستشون درد نکنه"

هم به شدت تعجب کرده بودم و هم از ته دلم می خندیدم!

Don't Copy If You Can't Paste


از یک استاد سخنور دعوت به عمل آمد که در جمع مدیران ارشد یک سازمان ایراد سخن نماید. محور سخنرانی در خصوص مسائل انگیزشی و چگونگی ارتقاء سطح روحیه کارکنان دور می زد.
استاد شروع به سخن نمود و پس از مدتی که توجه حضار کاملا به گفته هایش جلب شده بود، چنین گفت: "آری دوستان، من بهترین سالهای زندگی را در آغوش زنی گذراندم که همسرم نبود!"
ناگهان سکوت شوک برانگیزی جمع حضار را فرا گرفت! استاد وقتی تعجب آنان را دید، پس از کمی مکث ادامه داد: "آن زن، مادرم بود!"
حاضران شروع به خندیدن کردند و استاد سخنان خود را ادامه داد...

تقریبا یک هفته از آن قضیه گذشت تا این که یکی از مدیران ارشد همان سازمان به همراه همسرش به یک میهمانی نیمه رسمی دعوت شد. آن مدیر از جمله افراد پرکار و تلاشگر سازمان بود که همیشه سرش شلوغ بود.
او خواست که خودی نشان داده و در جمع دوستان و آشنایان با بازگو کردن همان لطیفه، محفل را بیشتر گرم کند. لذا با صدای بلند گفت: "آری، من بهترین سالهای زندگی خود را در آغوش زنی گذرانده ام که همسرم نبود!"
همان طور که انتظار می رفت سکوت توام با شک همه را فرا گرفت و طبیعتا همسرش نیز در اوج خشم و حسادت به سر می برد. مدیر که وقت را مناسب دید،‌ خواست لطیفه را ادامه دهد، اما از بد حادثه، چیزی به خاطرش نیامد و هر چه زمان گذشت، سوءظن میهمانان نسبت به او بیشتر شد، تا اینکه به ناچار گفت: "راستش دوستان، هر چه فکر می کنم، نمی تونم به خاطر بیارم آن خانم که بود!"


نتیجه اخلاقی:
Don't Copy If You Can't Paste

کل کل شاعر زن و مرد


شاعر زن می گه:
به نام خدایی که زن آفرید / حکیمانه امثال ِ من آفرید
خدایی که اول تو را از لجن / و بعداً مرا از لجن آفرید!
برای من انواع گیسو و موی / برای تو قدری چمن آفرید!
مرا شکل طاووس کرد و تو را / شبیه بز و کرگدن آفرید!
به نام خدایی که اعجاز کرد / مرا مثل آهو ختن آفرید
تو را روز اول به همراه من / رها در بهشت عدن آفرید
ولی بعداً آمد و از روی لطف / مرا بی کس و بی وطن آفرید
خدایی که زیر سبیل شما / بلندگو به جای دهن آفرید!
وزیر و وکیل و رئیس ات نمود / مرا خانه داری خفن! آفرید
برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب / شراره، پری، نسترن آفرید
برای من اما فقط یک نفر / براد پیت من را حَسَنْ آفرید!
برایم لباس عروسی کشید / و عمری مرا در کفن آفرید

پاسخ شاعر مرد:
به ‌نام خداوند مردآفرین / که بر حسن صنعش هزار آفرین
خدایی که از گِل مرا خلق کرد / چنین عاقل و بالغ و نازنین
خدایی که مردی چو من آفرید / و شد نام وی احسن‌الخالقین
پس از آفرینش به من هدیه داد / مکانی درون بهشت برین
خدایی که از بس مرا خوب ساخت / ندارم نیازی به لاک، همچنین
رژ و ریمل و خط چشم و کرم / تو زیبایی‌ام را طبیعی ببین
دماغ و فک و گونه‌ام کار اوست / نه کار پزشک و پروتز، همین!
نداده مرا عشوه و مکر و ناز / نداده دم مشک من اشک و فین!
مرا ساده و بی‌ریا آفرید / جدا از حسادت و بی‌خشم و کین
زنی از همین سادگی سود برد / به من گفت از آن سیب قرمز بچین
من ساده چیدم از آن تک‌ درخت / و دادم به او سیب چون انگبین
چو وارد نبودم به دوز و کلک / من افتادم از آسمان بر زمین
و البته در این مرا پند بود / که ای مرد پاکیزه و مه‌جبین
تو حرف زنان را از آن گوش گیر / و بیرون بده حرفشان را از این
که زن از همان بدو پیدایشت / نشسته مداوم تو را در کمین!

منبع و شاعر شعر دوم: وبلاگ شلخته

اگر کریستوفر کلمب ازدواج کرده بود

اگر کریستوفر کلمب ازدواج کرده بود

اگر کریستوفر کلمب ازدواج کرده بود٬ ممکن بود هیچ گاه قاره امریکا را کشف نکند٬چون به جای برنامه ریزی و تمرکز در مورد یک چنین سفر ماجراجویانه ای٬ باید وقتش را به جواب دادن به همسرش٬ در مورد سوالات زير می گذراند:

- کجا داری می ری؟
- با کی داری می ری؟
- واسه چی می ری؟
- چه طوری می ری؟
- کشف؟
- برای کشف چی می ری؟
- چرا فقط تو می ری؟
.
.
- تا تو برگردی من چی کار کنم؟!
- می تونم منم باهات بیام؟
- راستشو بگو توی کشتی زن هم دارین؟
- بده لیستو ببینم!
- حالا کِی برمی گردی؟
- واسم چی میاری؟
.
.
- تو عمداً این برنامه رو بدون من ریختی٬ این طور نیست؟
- جواب منو بده!
- منظورت از این نقشه چیه؟
- نکنه می خوای با کسی در بری؟
- چه طور ازت خبر داشته باشم؟
- چه می دونم تا اونجا چه غلطی می کنی؟
- راستی گفتی توی کشتی زن هم دارین؟!
.
.
- من اصلا نمی فهمم این کشف درباره چیه؟
- مگه غیر از تو آدم پیدا نمی شه؟
- تو همیشه این جوری رفتار می کنی!
- خودتو واسه خود شیرینی می اندازی جلو!
- من هنوز نمی فهمم٬ مگه چیز دیگه ایی هم برای کشف کردن مونده؟
- چرا قلب شکسته ی منو کشف نمی کنی؟
.
.
- اصلا من می خوام باهات بیام!
- فقط باید یه ماه صبر کنی تا مامانم اینا از مسافرت بیان!
- واسه چی؟ خوب دوست دارم اونا هم باهامون بیان!
- آخه مامانم اینا تا حالا جایی رو کشف نکردن!
- خفه خون بگیر! تو به عنوان داماد وظیفته!
.
.
- راستی گفتی تو کشتی زن هم دارین؟

استاد ایرج میرزا


زن گرفتم شدم ای دوست به دام زن اسیر
من گرفتم تو نگیر

چه اسیری که ز دنیا شده ام یکسره سیر
من گرفتم تو نگیر

بود یک وقت مرا با رفقا گردش و سیر
یاد آن روز بخیر

زن مرا کرده میان قفس خانه اسیر
من گرفتم تو نگیر

یاد آن روز که آزاد ز غمها بودم
تک و تنها بودم

زن و فرزند ببستند مرا با زنجیر
من گرفتم تو نگیر

بودم آن روز من از طایفه دُرد کشان
بودم از جمع خوشان

خوشی از دست برون رفت و شدم لات و فقیر
من گرفتم تو نگیر

ای مجرد که بود خوابگهت بستر گرم
بستر راحت و نرم

زن مگیر ؛ ار نه شود خوابگهت لای حصیر
من گرفتم تو نگیر

بنده زن دارم و محکوم به حبس ابدم
مستحق لگدم

چون در این مسئله بود از خود مخلص تقصیر
من گرفتم تو نگیر

من از آن روز که شوهر شده ام خر شده ام
خر همسر شده ام

می دهد یونجه به من جای پنیر
من گرفتم تو نگیر

شعر از ایرج میرزا

اس ام اس های جوک و سرکاری


با هیچ بارانی رد پایت از کوچه های قلبم پاک نمی شود
از کی پاهاتو نشستی؟



 بگذار قلم را به غزل بسپارم             شاید گره ای باز شود از کارم

پرسید: مگر تو هم غزل می گوئی؟

گفتم: په نه په! فقط رباعی دارم.




سلام. واقعا که! معلوم هست کجایی؟ از صبح دارم زنگ می زنم تکلیف اون حرفی که پشت سرم زدی روشن کنم. من آبروم همه جا رفت. نمی بخشمت. حیف اون همه محبت. خداحافظ.
(سازمان دلهره و اضطراب چند ثانیه ای)


 کبوتر اولی: بق بق بقووو.

کبوتر دومی: بق بق بقووو؟

کبوتر اولی: پـَـ نه پَــ! قوقولی قوقو!




در خرابه های قلبت کارگری بیش نیستم! سیمان بفرست کار خوابیده!




از شب پرسیدم واسه که دوسش دارم چی بنویسم گفت: بگیر بخواب تو هم حال داری!




 اتل متل گلابى دوست دارم حسابى / يه روز با خرج خودت مي برمت كبابى

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

شعر زیبای زیر با نام «آمدی جانم به قربانت...» که توسط زنده یاد استاد غلامحسین بنان خواننده مشهور نیز به آواز درآمد از جمله شاهکارهای زیبای استاد شهریار می باشد که در بستر بیماری هنگام دیدن معشوقه اول خود که به همراه همسرش برای عیادت استاد به بیمارستان رفته بود سروده شده است:


آمدی جانم به قربانت...


آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
بی‌وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا؟

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می‌خواستی حالا چرا؟

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا؟

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سر بالا چرا؟

ای شب هجران که یکدم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا؟

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می‌کند
در شگفتم من نمی‌پاشد ز هم دنیا چرا؟

در خزان هجر گل، ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا؟

شهریارا بی‌حبیب خود نمی‌کردی سفر
این سفر راه قیامت می‌روی تنها چرا؟


"زنده یاد استاد شهریار"

فرهنگ لغت ایرانی ها ....!

عشق : دردسري كه براي فراموش كردن آن بايد عشق تازه تري پيدا كرد

مرد مجرد : كسي كه هنوز عيوبي دارد كه خود نمي داند

سریال :

فیلمی است چند قسمتی، که روش مصرف مواد مخدر و آخرین

شیوه های دزدی را به شما آموزش می دهد !
مدرک تحصیلی :

کاغذی مستطیل شکل، در ابعاد مختلف که بسته به مقطع ، قیمتش فرق می کند !
اوراقچی :
تنها موجودی که زنها را بهترین رانندگان دنیا میداند !
بزرگراه :
نوعی پیست رالی به همراه یادگیری به روز ترین فحش های ۲۰۱۰ !

شب امتحان :

شب التماس به درگاه خداوند !
تحقیق :

copy & pasteکردن مقالات اینترنتی !
قبولی در دانشگاه :

نتیجه ای است در کمال عدالت و انصاف

که هیچ ربطی به رتبه کسب شده توسط شما و تلاشتان ندارد !

تلفن همراه :

وسیله ای ۴ کاره جهت کلاس گذاشتن، آهنگ گوش کردن ، عکس و فیلم گرفتن و نهایتا مخ زنی !

مترو :

سونای بخار عمومی و متحرک با بوی زیبای عرق نعناع عرق گلاب !


عذرخواهی :

از مد افتاده است و بجای استفاده از کلمات معذرت میخوام ، ببخشید ، متاسفم

از کلمه های :حالا بی خیال شو ، خیلی خب بابا ،

ای بابا خب بابا ، خودتو لوس نکن و ... ! استفاده می شود!


ایرانسل :

خط تلفنی است جهت ایجاد مزاحمت و سر به سر دوست و آشنا گذاشتن !

برای کلاه برداران بسیار کاربرد دارد !

برای چخوس (chokhos = زید) بازان بسیار بسیار کاربرد دارد !

از پذیرفتن خانم های بد حجاب معذوریم ! :

تابلویی که در همه جا نصب شده، جهت خنده و عوض کردن روحیه ی مردم !
زوج ايده آل : شوهر كر و زن لال

بيست سالگي : دوراني كه پسر ها دنبال معشوقه مي گردند دختر ها دنبال شوهر

دوران تجرد : دوراني كه معمولا براي مردها بعد از ازدواج شروع مي شود

رفيق : كسي كه هميشه به شما مقروض است.

هالو : شوهري كه دستكش ظرفشويي را بجاي اندازه دست خودش اندازه دست زنش بخرد

دفتر خاطرات یک عروس

دوشنبه
الان رسیدیم خونه بعد از مسافرت ماه عسل و تو خونه جدید مستقرشدیم.
خیلی سرگرم کننده هست این که واسه ریچارد آشپزی می‌کنم . امروز می‌خوام یه جور کیک درست کنم
که تو دستوراتش ذکر کرده 12 تا تخم مرغ رو جدا جدا بزنین ولی من کاسه به اندازه‌ی کافی نداشتم واسه‌ی همین مجبور شدم 12 تا کاسه قرض بگیرم تا بتونم تخم مرغ‌ها رو توش بزنم .

سه ‌شنبه
ما تصمیم گرفتیم واسه‌ی شام سالاد میوه بخوریم . در روش تهیه‌ی اون نوشته بود « بدون پوشش سرو شود » (dressing= لباس ، سس‌زدن) خب من هم این دستور رو انجام دادم ولی ریچارد موقع سرو سالاد من رو یک جور عجیب و شگفت زده نگاه میکرد.

چهارشنبه
من امروز تصمیم گرفتم برنج درست کنم و یه دستور پخت هم پیدا کردم واسه‌ی این کار که می‌گفت قبل از دم کردن برنج کاملا شست ‌وشو کنین.
پس من آب‌ گرم ‌کن رو راه انداختم و یه حموم حسابی کردم قبل از این که برنج رو دم کنم .
ولی من آخرش نفهمیدم این کار چه تاثیری تو دم کردن بهتر برنج داشت .

پنج ‌شنبه
باز هم امروز ریچارد ازم خواست که واسه‌ش سالاد درست کنم. خب من هم یه دستور جدید رو امتحان کردم .
تو دستورش گفته بود مواد لازم رو آماده کنین و بعد اونو روی یه ردیف کاهو پخش کنین و بذارین یه ساعت بمونه قبل از این که اونو بخورین.
خب منم کلی گشتم تا یه باغچه پیداکردم و سالادمو روی یه ردیف از کاهوهایی که اون جا بود پخش و پرا کردم و فقط مجبور شدم یه ساعت بالای سرش بایستم که یه دفعه یه سگی نیاد اونو بخوره. ریچارد اومد اون جا و ازم پرسید من واقعا حالم خوبه؟؟
نمی‌دونم چرا ؟ عجیبه !!! حتما خیلی تو کارش استرس داشته. باید سعی کنم یه مقداری دلداریش بدم.

جمعه
امروز یه دستور پخت راحت پیدا کردم. نوشته بود همه‌ی مواد لازم رو تو یه کاسه بریز و بزن به چاک (beat it = در پخت و پز : مخلوط کردن ، در زبان عامیانه : بزن به چاک)
خب منم ریختم تو کاسه و رفتم خونه‌ی مامانم.
ولی فکر کنم دستوره اشتباه بود چون وقتی برگشتم خونه مواد لازم همون جوری که ریخته بودمشون تو کاسه مونده بودند.

شنبه
ریچارد امروز رفت مغازه و یه مرغ خرید و از من خواست که واسه‌ی مراسم روز یک ‌شنبه اونو آماده کنم ولی من مطمئن نبودم که چه جوری آخه می‌شه یه مرغ رو واسه یک‌ شنبه لباس تنش کرد و آماده اش کرد .
قبلا به این نکته تو مزرعه ‌مون توجهی نکرده بودم ولی بالاخره یه لباس قدیمی عروسک پیدا کردم و با کفش‌های خوشگلش ... وای من فکر می‌کنم مرغه خیلی خوشگل شده بود.
وقتی ریچارد مرغه رو دید اول شروع کرد تا شماره‌ی 10 به شمردن ولی بازم خیلی پریشون بود.
حتما به خاطر شغلشه یا شایدم انتظار داشته مرغه واسه ‌ش برقصه.
وقتی ازش پرسیدم عزیزم آیا اتفاقی افتاده؟
شروع کرد به گریه و زاری و هی داد می‌ زد آخه چرا من ؟ چرا من؟
هووووم ... حتما به خاطر استرس کارشه ... مطمئنم

درد نامه

برای خوندن مطلب به ادامه مطلب برید واقعا از دستتون میره اگه نخونیدش این ربطی به این وبلاگ نداره ولی حیفم اومد نذارمش برای شما ها....








نظر یادتون نره هر چند که حرفی واسه گفتن نمیمونه...

فرض کنین دخترا سربازی برن!! چی میشه؟

فرض کنین دخترا سربازی برن!! چی میشه؟

by Mohammadreza Erfanian on Saturday, 18 June 2011 at 20:08

صبحگاه:

 

فرمانده: پس این سربازه ها (بجای واژه سرباز برای خانمها باید بگوییم سربازه !)

 

کجان؟

 

معاون: قربان همه تا صبح بیدار بودن داشتن غیبت میکردن

 

ساعت 10 صبح همه بیدار میشوند...

 

سلام سارا جان

 

سلام نازنین، صبحت بخیر

 

عزیزم صبح قشنگ تو هم بخیر

 

سلام نرگس

 

سلام معصومه جان

 

ماندانا جون، وای از خواب بیدار میشی چه ناز میشی

 

...

 

صبحانه:

 

وا...اقای فرمانده، عسل ندارید؟

 

چرا کره بو میده؟

 

بچه ها، من این نون رو نمیتونم بخورم، دلم نفغ میکنه

 

آقای فرمانده، پنیر کاله نداری؟ من واسه پوستم باید پنیر کاله بخورم

 

...

 

بعد از صبحانه، نرمش صبحگاه (دیگه تقریبا شده ظهرگاه)

 

فرمانده: همه سینه خیز، دور پادگان. باید جریمه امروز صبح رو بدید

 

وا نه، لباسامون خاکی میشه ...

 

آره، تازه پاره هم میشه ...

 

وای وای خاک میره تو دهنمون ...

 

من پسر خواهرم انگلیسه میگه اونجا ...

 

...

 

ناهار

 

این چیه؟ شوره

 

تازه، ادویه هم کم داره

 

فکر کنم سبزی اش نپخته باشه

 

من که نمی خورم، دل درد میگیرم

 

من هم همینطور چون جوش میزنم

 

فرمانده: پس بفرمایید خودتون آشپزی کنید!

 

بله؟ مگه ما اینجا آشپزیم؟ مگه ما کلفتیم؟

 

برو خودت غذا درست کن

 

والا، من توخونه واسه شوهرم غذا درست نمی کنم، حالا واسه تو..

 

چون کسی گرسنه نبود و همه تازه صبحانه خورده بودند، کسی ناهار نخورد

 

...

 

بعد از ناهار

 

فرمانده: کجان اینا؟

 

معاون: رفتن حمام

 

 

 

فرمانده با لگد درب حمام را باز میکنید و داد میکشد ، اما صدای داد او در میان جیغ سربازه ها گم میشود...

 

هوووو....بی شعور

 

مگه خودت خواهر مادر نداری...

 

بی آبرو ******** بیرون...

 

وای نامحرم...

 

کثافت حمال...

 

(کل خانم ها به فرمانده فحش میدهند اما او همچنان با لبخندی بر لب و چشمانی گشاده ایستاده است!!)

..

بعد از ظهر

 

فرمانده: چیه؟ چرا همه نشستید؟

 

یه دقیقه اجازه بده، خب فریبا جان تو چی میخوری؟

 

جوجه بدون برنج

 

رژیمی عزیزم؟

 

آره، راستی ماست موسیر هم اگه داره بده میخوام شب ماسک بزنم.

 

...

 

 

شب در آسایشگاه

 

یک خانم بدو بدو میاد پیش فرمانده و ناز و عشوه میگه: جناب فرمانده، از دست ما ناراحتین؟

 

فرمانده: بله بسیار زیاد!

 

خب حالا واسه اینکه دوباره دوست بشیم بیایید تو آسایشگاه داره سریال فرار از زندان رو نشون میده، همه با هم ببینیم

 

فرمانده: برید بخوابید!! الان وقت خوابه!!

 

فرمانده میره تو آسایشگاه:

 

وا...عجب بی شعوری هستی ها، در بزن بعد بیا تو

 

راست میگه دیگه، یه یااللهی چیزی بگو

 

 

فرمانده: بلندشید برید بخوابید!

 

همه غرغر کنان رفتند جز 2 نفر که روبرو هم نشسته اند

 

فرمانده: ببینم چیکار میکنید؟

 

واستا ناخونای پای مهشید جون لاکش تموم بشه بعد میریم.

 

آره فری جون؛ صبر کن این یکی پام مونده

 

فرمانده: به من میگی فری؟؟ سرباز! بندازش انفرادی.

 

سرباز: آخه گناه داره، طفلکی

 

!!مهشید: ما اومدیم سربازی یا زندان! عجبا

چند تا عکس بحال و خنده دار

اینم چندتا عکس واسه طرفدارای گل این وبلاک...





بقیه عکسها توی ادامه مطلب...

ادامه نوشته

یادمان باشد...





یادمان باشد که: او که زیر سایه دیگری راه می‌رود، خودش سایه‌ای ندارد.
یادمان باشد که: هر روز باید تمرین کرد دل کندن از زندگی را.
یادمان باشد که: زخم نیست آنچه درد می‌آورد، عفونت است.
یادمان باشد که: در حرکت همیشه افق‌های تازه هست.
یادمان باشد که: دست به کاری نزنم که نتوانم آن را برای دیگران تعریف کنم.
یادمان باشد که: آنها که دوستشان می‌دارم می‌توانند دوستم نداشته باشند.
یادمان باشد که: فرار؛ راه به دخمه‌ای می‌برد برای پنهان شدن نه آزادی.
یادمان باشد که: باورهایم شاید دروغ باشند.
یادمان باشد که: لبخندم را توى آیینه جا نگذارم.
یادمان باشد که: آرزوهای انجام نیافته دست زندگی را گرفته‌اند و او را راه می‌برند.
یادمان باشد که: لزومی ندارد همان قدر که تو برای من عزیزی، من هم برایت عزیز باشم.
یادمان باشد که: محبتی که به دیگری می‌کنم ارضای نیاز به نمایش گذاشتن مهر خودم نباشد.
یادمان باشد که: اندک است تنهایی من در مقایسه با تنهایی خورشید.
یادمان باشد که: دلخوشی‌ها هیچکدام ماندگار نیستند.
یادمان باشد که: تا وقتی اوضاع بدتر نشده! یعنی همه چیز رو به راه است.
یادمان باشد که: هوشیاری یعنی زیستن با لحظه‌ها.
یادمان باشد که: آرامش جایی فراتر از ما نیست.
یادمان باشد که: من تنها نیستم ما یک جمعیتیم که تنهائیم.
یادمان باشد که: برای پاسخ دادن به احمق، باید احمق بود!
یادمان باشد که: در خسته‌ترین ثانیه‌های عمر هم هنوز رمقی برای انجام برخی کارهای کوچک هست!
یادمان باشد که: لازم است گاهی با خودم رو راست‌تر از این باشم که هستم.
یادمان باشد که: سهم هیچکس را هیچ کجا نگذاشته‌اند، هر کسی سهم خودش را می‌آفریند.
یادمان باشد که: آن هنگام که از دست دادن عادت می‌شود، بدست آوردن هم دیگر آرزو نیست.
یادمان باشد که: پیشترها چیزهایی برایم مهم بودند که حالا دیگر مهم نیستند.
یادمان باشد که: آنچه امروز برایم مهم است، فردا نخواهد بود.
یادمان باشد که: نیازمند کمک‌اند آنها که منتظر کمکشان نشسته‌ایم.
یادمان باشد که: هرگر به تمامی ناامید نمی‌شوی اگر تمام امیدت را به چیزی نبسته باشی.
یادمان باشد که: غیر قابل تحمل وجود ندارد.
یادمان باشد که: گاهی مجبور است برای راحت کردن خیال دیگران خودش را خوشحال نشان بدهد.
یادمان باشد که: خوبی آنچه که ندارم این است که نگران از دست دادن‌اش نخواهم بود.
یادمان باشد که: وظیفه من این است؛ حمل باری که خودم هستم تا آخر راه.
یادمان باشد که: در هر یقینی می‌توان شک کرد و این تکاپوی خرد است.
یادمان باشد که: همیشه چند قدم آخر است که سخت‌ترین قسمت راه است.
یادمان باشد که: امید، خوشبختانه از دست دادنی نیست.
یادمان باشد که: به جستجوى راه باشم، نه همراه.
یادمان باشد که: هوشیاری یعنی زیستن با لحظه ها.

جوک

اینم چندتا جوک واسه شما بچه های گل ایران زمین...









راستی نظر یادتون نره...

جوک ها در ادامه مطلب....

ادامه نوشته

مرد آینده نگر!



در قطار مرد جوانی از همسفر سالمندش پرسید: ساعت چند است؟

- از نگهبان بپرس
- می بخشید من قصد ناراحت کردن شما را نداشتم و...
-ببین جوان... اگر مودبانه جواب بدهم، سر صحبت را باز می کنی، از من می پرس به کدام شهر می روم و خانه ام کجاست و چه کاره ام... وقتی بگویم چه کاره ام... خواهی گفت که هرگز محل زندگی مرا ندیده ای و من از روی ادب تو را به خانه ام دعوت می کنم در خانه ام دخترم را می بینی و عاشق او می شوی و از او خواستگاری می کنی... بگذار از همین حالا آب پاکی روی دستت بریزم وبگویم: من نمی گذارم دخترم با مردی ازدواج کند که از مال دنیا یک ساعت هم ندارد!

هوای سرد

دوستی تعریف می کرد که صبح یک زمستان سرد که برف سنگینی هم آمده بود مجبور شدم به بروجرد بروم...
هوا هنوز روشن نشده بود که به پل خرم آباد رسیدم... وسط پل به ناگاه به موتوری که چراغ موتورش هم روشن نبود برخوردم... به سمت راست گرفتم، موتوری هم به راست پیچید... چپ، موتوری هم چپ... خلاصه موتوری لیز خورد و به حفاظ پل خورد و خودش از روی موتور پرت شد توی رودخونه...
وحشت زده و ترسیده، ماشین رو نگه داشتم و با سرعت رفتم پایین ببینم چه بر سرش اومد ، دیدم گردن بیچاره ۱۸۰ درجه پیچیده... با محاسبات ساده پزشکی، با خودم گفتم حتما زنده نمونده...
مایوس و ناراحت، دستم را گذاشتم رو سرم و از گرفتاری پیش آماده اندوهگین بودم... در همین حال زیر چشمی هم نیگاش می کردم،...
باحیرت دیدم چشماش را باز کرد... گفتم این حقیقت نداره... رو کردم بهش و گفتم سالمی...؟
با عصبانیت گفت: "په چونه مثل یابو رانندگی موکونی...؟ "
با خودم گفتم این دلنشین ترین فحشی بود که شنیده بودم... گفتم آقا تو رو خدا تکون نخور چون گردنت پیچیده....
یک دفه بلند شد گفت: شی پیچیده؟ شی موی تو؟ هوا سرد بید کاپشنمه از جلو پوشیدم سینم سرما نخوره!

سری جدید پـَـ نه پَــ،


داشتیم تو خیابون قدم می زدیم كه یهو صداى ترمز شدیدى اومد و دو تا پا كه یكى عمودى یكى افقى رو هوا بود... خلاصه ملت جمع شدن بالای سر طرف، كه در این هنگام راننده پیاده شد و در كمال خونسردى گفت: آقا چیزیتون شد؟
یارو هم با همون وضع و صورت خونى مالى در حالی كه به سختى نفس می كشید گفت: پـَـ نه پَــ، خودمو انداختم زمین از داور پنالتى بگیرم!
راننده گفت: نمكدون! منظورم اینه كه می خواى زنگ بزنم اورژانس؟
یارو گفت: پـَـ نه پَــ، زنگ بزن برنامه نود، عادل اینا كارشناسى كنن صحنه پنالتى بود یا نه!

بقیه در ادامه مطلب نظر یادتون نره...



ادامه نوشته

اعترافات احمقانه!

بهنام: اعتراف می کنم بچه که بودم می خواستم برم دستشویی تلویزیون رو خاموش می کردم تا کارتون تموم نشه و بعد می آمدم گریه می کردم به مادرم می گفتم کار تو بود روشن کردی کارتون تموم شد!

شمیم: اعتراف می کنم معلم دوم دبستانم می گفت: املاها رو خودتون بنویسید که من با دوربین مخفی می بینم کی به حرفام گوش می ده... از اون روز کار من شده بود گشتن سوراخ سمبه های خونه و سوال های مشکوک از مامان بابام: امروز کی اومد؟ کی رفت؟ به کدوم وسیله ها دست زد؟ بیشتر هم به دریچه کولر شک داشتم!



بقیه مطلب رو توی ادامه مطلب بخونین ضرر نمیکنید....

راستی نظر یادتون نرههههههههههههههههه



ادامه نوشته

سه مهمان ناخوانده (داستان کوتاه)

زنی هنگام بیرون آمدن از خانه، سه پیرمرد با ریش های بلند سفید را دید که جلوی در نشسته اند.
زن گفت: هر چه فکر می کنم شما را نمی شناسم؛ اما باید گرسنه باشید. لطفا بیایید تو و چیزی بخورید.
آنها پرسیدند: آیا همسرت در خانه است؟ زن گفت: نه.آنها گفتند: پس ما نمی توانیم بیاییم.




ادامه توی ادامه مطلب ضمنا نظر فراموش نشه...

ادامه نوشته